بگو خواب بود هر چی که دیدم ... افسانه بود هر چی شنیدم... افسانه بود

 

 

چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه ای برایت نوشتم،
نامه ای برای تو و برای این عکس میان قاب و برای این تپش کهنه در سینه و آن دسته گل رز خشک شدهء به جا مانده در حجم چوبی اتاقت ؛که میدانم دیگر نه از گل نشانی به جا مانده و نه ردی از حجم چوبی اطاقت

نامه ام را میسپارم به دست باد تا نبینند نامحرمان و نخوانند بداندیشان. میسپارم به باد تا ببرد آنسوی تمام این دیوار ها ،این جاده ها ،این روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمی دانم هایی که دستانم را و دستانت را از هم جدا کرده اند جدایی جناس نجاست ها ؛هارمونی تهوع آور انگشتها... باد می داند، بادخوب می داند،یادت نیست مگر؟ خودش بود که آن روز( روز بستم آبانماه ) لحظه ای قبل از غروب, آفتاب دلم را از بندش رها کرد و به دست آشفته موهایت سپرد.



حالا که گفتم یادم آمد،باید روی پاکت بنویسم :

''برسد به دست فاحشهء مشروع قلب من؛ همانی که باد موهایش را شانه میزند."

 اصلامینویسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آیینه امیدم بود و نوید فردا هایی روشن، فردا یی که تلاقی آرزو هایمان بود،و کور سوی فانوسی در مسیر این راه تاریک . فردا ... فردا... فردایی که هنوز در راه است!

شرمنده ام که باز با غم آمده ام واندوه  ،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سفره تو! این گناه عاشقیت ما بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگویم؟ شاد باد روزگار تو که همین خشکیده لبخند گوشه لبانت در قاب,  سهم سفره خالی ماست از این سال های بی برکت.

شبها پنجره را می بندم وپرده را می کشم چراغ ها را خاموش می کنم و اتاق را با دود سیاه و خاکستری سیگار تاریک می کنم کتاب ها را روی هم می گذارم و بر بلندای آنها می ایستم در انتظار کلمه ای شعری تا خود را به آن بتکانم انتظار ،انتظار..... اما ، اتفاقی ،اتفاق نمی افتد از کتاب ها سقوط می کنم چراغ ها را روشن می کنم پرده را کنا ر می کشم پنجره را می گشایم سیگارم را می تکانم چیزی درونم جا مانده است نگاهم را در قاب عکست فرو می کنم و گردنم را در حلقه ء چشمانت حلقه آویز؛ گاهی می شود خود را به روشنایی آویخت ....به خیالی دور

راستی کهربای چـشمانت نگین کدام انگـشتراست که برای دستان من اینقدر گـشاد بود؟


یادت می آید  ،از من می خواستی نردبان باشم.یادت می آید تمام وجودت خواسته بود و تمام  وجود من عطش........به یاد داری به شاخه نبات قسمش دادی و برایت فال حافظ گرفتم، به خاطر داری چه گفت:


آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
             

      چشم میگون، لب خندان، دل خرم، با اوست


حافظ هم اسیر تو شد،حافظ هم غرق شد و دل خوش کرد.مثل من اسیر ودر بند... تو همه چیز داشتی چشم میگون،لب خندان و دل خوش اما من تنها شیرینی عالم را می خواستم.دریغ کردی ازمن و تلخی بخشیدی، من خود تلخ بودم و تو آتش را شعله ور کردی. سوختم و خاکستر شدم و ققنوس وار از قرن ها عبور کردم.تو چگونه عبور کردی؟بی چراغ !بی نفس ! من بی چراغ و بی نفس عبور کردم.تو چشم داشتی،لب داشتی،دل داشتی،چشمت میگون بود،  لبت خندان و دلت خوش،اما من هیچ  نداشتم .

می دانی ،از زمانی که خودت را تسلیمم نکرده ای قرنهاست که میگذرد .از همان شبی  که تنها تن تو را می خواستم نه چیز دیگر را قرن هاست که می گذرد.از همان زمان دیگر تو را  ندیدم همان زمانی که برای دیگران ناموس بودی و برای من کابوس.از همان زمان که همه مردها سبیل داشتند و کلاه.زمانی که اسب مرکب بود و خرافه مذهب.دیگر ندیدم تو را؛ انگار که محو شده بودی.حتی دیگر بوی شهوت انگیز تو هم محو شده بود.آن زمان تصور می کردم غیبت کرده ای و روزی ظهور می کنی اما تو که ناجی من نبودی.می بینی باز تو تسلیم نشدی و من در زمان تقسیم شدم . ،بسیاری از اوقات به تو فکر می کنم اما افکارم آغشته به ترس اند ؛آغشته به کج خیالی، پر از وهم. نمی دانم اکنون چه می کنی لابد هنوز هم سرابی عذاب آور هستی برای تشنگان.عذابی حسرت آلود و لذت بخش.

من هم از خیل تشنگانت بودم.هنوز هم تشنه ام اما نه دیگر تشنه ء تو.اکنون تشنه ءخود هستم.



راستی تا یادم نرفته بگویم ( تو را که میدانم یادت رفت )به گواهی تقویم دیشب عمر سالهای رفته ام به سی وسه رسید ؛نه خاطری به یادش بود و نه جمعی گرد هم آمد ند نه شمعی افروختند و نه هدیه ای آوردند تنها دیشب باران بارید... مادر می گوید آنشب که می آمدم هم , بارانی بود چشمان آسمان. لااقل باران تنهایم نگذاشت! تمام بی خوابی شب را انگشت بر پنجره کوبید خروس خوان صبح بود که پرنده ای در پس شبی بارانی از شاخه پرید و این کودک خاطره های دورسی وسه ساله شد.دیشب جشنی گرفتم در خور تو می خواهستم سالروز این روزهای بی خاطره را جشن بگیرم   مهمانی که نبود   ؛ من بودم و قاب عکس تو... سفره ای چید ام در خور تو.شمع بود و گل سرخ و دو خط دست نوشته. همه چیز تلخ  حتی چایی تاز دم با یک خرمای رسیده

 

 همه چیز تلخ حتی نوشتن برای « تو»  تو که می دانم دیگر « او » نیستی. تو که وقتی میدانم « او»  ی نازنینم نیستی چرا باز می نویسم. چرا نوشتنم را تلخ می کنی غریبه ؟ باتو تعریف می شدم وامروز خود را برای تو تعریف می کنم

  مثل همیشه  ، کلمه ها هجوم آورده اند  برای نوشتن قصه ام؛ خودم خواسته ام ... صدایشان کرده ام. مثل لیوان وبشقابی که برای تو گذاشته ام روی میز مثل صندلی خالیت روبروی من   مثل نارنگی پوست کنده توی بشقاب چینی که گل کرده. اما امشب آنطرف میز شام هیچکس نیست.قرنهاست که نیست نه اینکه بخواهی بیایی و نیایی؛ تو هیچوقت نیامدی   و شامت همیشه سرد رفت توی یخچال. فرقش اینست که امشب  فکرت هم نیامده. یعنی خودم خواسته ام که نیاید.

  اینکه امشب نه تو آمده ای ونه یادت ؛اینکه باز این میز را چیده ام واین قلم و کاغذرا به افتخار هیچکس .... باز اینهمه کلمه  ، فعل ، اسم ، صفت ، قید ، نقطه ، علامت سوال  روی کاغذ  ریخته اموقتی   آنطرف خواندنم نیستی؛ کس ام نیستی تو که  اگر من را  نخوانی ، انگار  هیچکس نخوانده ؛ باید گوری بکنم هر صبح  برای نوشته های شب قبل. برای نوشتنی که تو نمی خوانی.  باید بشقاب و لیوان را؛ قلم وکاغذ راهرچه زودتر بگذارم سر کوچه تا دوره گرد ببرد. نباید هیچ اثری از شب ، کلمه و تلخی  روی میزو روی صفحه  سفید بچسبد  شاید صبح که شود باز هم فکر کنم قادرم با شبهایم  کنار بیایم  شاید



  
نویسنده : ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
تگ ها :


سلام ای کهنه عشق من ؛ که یاد تو چه پا برجاست . . . .

اصلا به کسی چه که من نمانده‌ام و رفته‌ام و گم هم شده‌ام حتی ؟ به کسی چه که من فاحشه ها را دوست دارم و از فاحشه ها مینویسم؟ ... اصلا به کسی چه؛ که من  دلتنگم وخسته !؟  که حوصله‌ء هیچ‌کدام از صداهای دور و برم را ندارم؟  اصلا به کسی چه که من این روزها حالم خوش نیست و دست و دلم به نوشتن نمی‌رود، گیرم که خودم را توی غار تنهاییم پنهان کرده‌ام، دلیل نمی‌شود که یادم برود بودنت دست کم برای من یکی، چه نعمتی بود  . تو هم که یادت نباشد من هنوز هم آن غروب دلگیر آبان ماه را فراموش نکرده‌ام  وقتی  همه آنهایی که دلم می‌خواست باشند ، نبودند و دلم می‌لرزید ، تو آمدی و صدای تو آرامم کرد. تو هم که یادت نباشد من حساب شب‌هایی را که شما برای من روشن کرده‌اید، دارم. کتاب شعرو لیوان نیمه خالی ؛ سیگارهای تا نیمه کشیده و خواب دم صبح ، برهنگی تو وحسرت همآغوشی یادت هست؟ شیب تخت خواب آبی که همیشه به سمت شما بود و نجوای شبانهء پرده و باد ، آن شب و تمام آن شب ها ؟ یادت هست ؟   (((های تو! چشم هایت ستاره و هر شبت  یلدا ، من تو را دوست می داشتم؛ من را ... یادت هست ؟ )))  من یادم نمی‌رود ؛ بودنت دنیا را مهربان‌‌تر می‌کرد؛گیرم که هرکداممان یک جوری از دیگری دورافتاده باشد، دلیل نمی‌شود یادم برود که چقدر دوستت داشته ام... اصلا می‌دانی... دلم می‌خواهد... دل هرزه ام ؛ همان دل ِ کوچک و هرزه‌‌ام . این‌که چه بودم و چه نوشتم، همیشه سؤالی بی‌جواب خواهد ماند . بماند که چرا می‌نویسم، بماند که چرا اینجا می‌نویسم، بماند که برای که مینویسم ....که جواب همه را می‌دانم و میداند.... مینویسم اما نمیدانم آیا خودش است؟ یا باز خیالش را بافتم و کسی جایش نشسته . . مینویسم تا بداند یخ کرده ام و هر چه میکنم کسی آفتاب نمیشود... مینویسم تا تکرار شوم ... تا ببازم تا ببارم مینویسم برای اوکه اگر هست ؛بخواند و بداند

 

 

 

 دیروز :

 

از دلم شروع کردی چون می دانستی من با دلم  عاشق می شوم. گفتی:«حسابی من را توی دلت جا کن» بعد آمدی نشستی توی دلم  و معشوقه های قبلی را در ناخودآگاهم ریختی تا بعداً حسابشان را برسی،در یک زمان توانستی هم توی دلم باشی ،هم روبرویم بنشینی. . . من از کودکیهایم می آمدم و ناخواسته نگاهت کردم ؛ من نگاههایم را یواشکی فرستادم به سمت چشمهایت؛ آنها به نگاههایت ناخنک زدند وفرار کردند. . . .   از آن به بعد بر من رسوب کرده ای و   هر کس مرا می بیند یاد مردمک چشم هایت  می افتد...؟! می روی... می آیی... می روی... می آیی ... دود می شوی ... آه می شوی ... می شکنم... ماه می شوی... 

 

_" راستی ماه شده ای !؟؟"

 

 می دانم که اینها را  نمی‌خوانی ، همین به من جرات نوشتن می‌دهد. وسوسه بزرگ دیروز وامروزم این بود که به تو زنگ بزنم ؛ این کار را نکردم... تورا گذاشته‌ام توی فهرست "ممنوعه"های زندگیم. این‌جوری بهتر است. من و تو یکدیگر را از دست داده‌ایم، و وقتی کسی را از دست داد ی، دیگر چه چیزی برای گفتن باقی می‌ماند؟می‌گویی مساله ما، دوست داشتن و دوست نداشتن نیست، قبول؛اما امروز دلتنگت  شده ام وچیزهای دیگر را فراموش کرده ام و از دوست داشتنت حرف می‌زنم. می‌خواهم بیایم و بدزدمت ؛ تو را از همه‌ء دنیا... ... ...  اگر نشد بمیرم   

 

 

می‌بینی ، یک جایی توی دلم،‌ هنوز هم می‌خواهد که  دوستم داشته باشی ؛ نداری ؛می‌دانم. بودن و نبودنم برایت  فرقی ندارد. لازم نیست این‌ها را بگویی تا بفهمم. وقتی کسی آدم را دوست دارد، چراغی توی قلب آدم روشن می‌شود، و وقتی این چراغ خاموش ‌شود، تکه‌ای از قلب  تاریک و سرد می‌ماند. لازم نیست کسی چیزی بگوید. آن اوائل فکر می‌کردم این ناعادلانه است. حالا فهمیده‌ام که نیست. اینجا عادلانه و غیرعادلانه‌ای وجود ندارد. کسی را دوست داری و او دوستت ندارد. به همین سادگی.

 

یادت هست؟  گونهء چپم را بوسیدی؟ برف می‌بارید و طبق معمول دیرمان شده بود و تو، توی تاریکی خم شدی و گونه چپم را بوسیدی ... گفتی: "داشتن و نداشتنت مهم نیست ؛ مهم نفس کشیدنت زیر آسمانیست که من در زمینش زندگی میکنم .... از آن شبهایی بود که این قدر خوب و بی نقصند که آدم غمگین می شود؛ چون میداند که دیگر همچین شبی تکرار نشدنیست . آن شب بود که باورم شد توی قبیلهء زنانی که دوست داشته ام و دوست خواهم داشت ؛ قلبم تو را جور دیگری دوست دارد

 

بعضی وقت‌ها که نبودنت خیلی به چشم می‌خورد، با خودم فکر می‌کنم که این‌طوری دوست داشتنت  درست نیست، باید جایی اشتباهی شده باشد. باید جایی اشتباهی شده باشد تا کسی را این‌طور گریزناپذیر دوست داشته باشی حالا دیگر مهم نیست که دوستت  داشته‌ام، حتی مهم نیست که هنوز هم دوستت دارم..... میدانم جوری که تورا دوست داشته‌ام  تکرار نمی‌شود.  دوست داشتن این طوری را هم گذاشته‌ام توی فهرست "ممنوعه"های زندگیم . می‌دانی، نباید می‌گذاشتم این‌قدر توی زندگیم رخنه کنی. این‌جوری هر اتفاق کوچکی، یاد اتفاقی دیگر را زنده می‌کند. تقصیر تو نیست. زیادی به هم شبیه بودیم ما،  مثل قطب‌های همنام آهن‌ربا؛ وقتی پا توی میدان مغناطیسی هم گذاشتیم، همه‌چیز خراب شد 

 

حالا با همه چیز کنار آمده‌ام. حتی گفتنش هم برایم عجیب است. گذشت زمان همه چیز را عادی می‌کند. نمی‌گویم چیزی را درمان می‌کند، نه. اما زمان زخم را تبدیل می‌کند به جزئی از وجود آدم، به بخشی از تعریف آدم از خودش، و همین تحملش را ممکن می‌کند. این‌طوری یاد می‌گیری که زخم‌هایت را هم دوست داشته باشی، دلتنگی‌هایت می‌شوند بخشی جدانشدنی از شب‌‌بیداری‌هایت

 

 

 

 

 امروز : 

 

  سرماخوردگی بی‌وقت که سراغت بیاید بی حوصله تر از قبل میشوی وانگار که توی فیلم‌های صامت دهه‌ء بیست  قدم میزنی.. دو  سه روزی توی خانه ماندگار می شوی و به بهانه‌ء صدای گرفته و نداشته‌ات، تلفن‌  را جواب نمی دهی و می افتی به جان کتاب‌های نخوانده و فیلم‌های ندیده‌ات :         سمفونی مردگان   ؛  Gia؛   پیکر فرهاد ؛  original sin  ؛  ائورآ  ؛ mad love  ؛    به نام گل سرخ ؛my life without me ........ و صدایی توی اتاقت هی می خواند که:

 


"چی بگم وقتی که این دیوونه دل بونه میگره...

تو رو می خواد. . . . تو رو می خواد چی بگم ؟ 

چی بگم وقتی که سر میزنه  بر دیوار سینه... 

تو رو می خواد . . . تو رو می خواد چی بگم ؟ 

چی بگم وقتی که این خون شده از دست تو هر شب تا سحر

فکر تو و ذکر تو ؛سودای تو داره

صبح تا شب پشت گوشش قصه جور و ستم و ظلم تو میگم

قصه آخر نرسیده تو رو می خواد تو رو می خواد چی بگم

یک شب از پس سخن  عشق تو گفت
بیرون آوردمش از سینه؛ گذاشتم زیر پام...

زیر پام زمزمهء  نام تو می کرد و بهم گفت:

تو رو می خواد. . . تورو میخواد چی بگم؟؟؟ 

 

 

 آن وقت است که دلت بهانه میگیرد و بی تاب میشوی ... قلم و کاغذ را بهانه میکنی تا دلتنگیهایت بیش از این دلتنگت نکند؛ مینویسی که آرام  شوی .....به خود که می آیی نوشته هایت ناخواسته اندوهی میشوند ؛ زاییده از میان تمام دل‌تنگی‌های دیگرت . . . ودلتنگیهای من همیشه وهنوز باقی است و همیشه را به انتظار نشسته است تو از دست  نرفته ای تواز دست  داد ه ای. هستم و نیستی . هنوز از برای تو مینویسم و تو شاید فقط  بخوانی...زجرم از شکستن تو نبود و نیست؛  از دردیست که قلب عاشقت می کشید و سر کوب می کردی.   من زندگی می کنم؛ راه می روم ؛ غذا می خورم  . آنقدر زنده ام که حتی تاکسی سوار می شوم و می گویم : مستقیم. و حتی خودم را جمع می کنم که دخترک کنار دستم راحت باشد! ببین چقدر زندگی می کنم؟! حتی یکبار جوک هم گفتم  وخندیدم ـــ نه ته دلم ـــ  اما خندیدم. کاش به اندازه ناشناسی که برایش درد دل می کنی ، هنوز مرا باور داشتی. تو هنوز از سینه من رخت نبسته راهی قلبی تازه شدی و من رنج های تو را که هنوز در چشمانم است ، همسایه نگاهی تازه نکرده ام ما هر دو خائن بودیم یار...هر دو به هم خیانت کردیم... من در رفتن و تو در نرفتن ما به هم خیانت کردیم  .... میدانی دلم برای نفس های عمیقی که می کشیدی می سوزد. دلم میسوزد برای همه دوستت دارم های عاشقانه ای که می گفتی و از دست داده ای . تو زنده خوبی بودی که میتوانست  سالها زندگی کند. با همه خنده هایش با همهء دروغهایش؛ با همه بوسه های عاشقانه اش.... دلم می سوزد برای خنده هایت که بی هویت شده اند؛برای سپیدی چشمت که دیگر کپک زده است؛ برای صورتت که گویی نشُسته ای سالها و گرد تمام خستگی هایت برویش مانده است. دلم میسوزد به حال خودم ؛ برای سیگارهای شبانه ای که کشیدم و تو ندانستی ؛ دلم برای ندانسته هایت می سوزد  . . .



 

 فردا : 

 

 بلاخره تو را کشتیم . . .  من و دل هرزه ام تو را کشتیم ... میبینی؛ جنازه ات همه جا سایه انداخته. راستی تو میدانستی جنازه ات رنگ پس می دهد؟ همه لحظه های مرا تیره و تار  کرده است ...

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٠
تگ ها :


 

 

من مادرزاد دل و زبانم گرفته بود و تو مادر زاد خوش خنده بودی ... بخند شیرین بی تکرارم .

 من برای این آفریده شدم که تو را بخندانم و دنیا برای آنکه به آن بخندم .

من خراب شدم و تو خرابتر ؛ نه من تو را خراب کردم؛ نه تو مرا ... ما را کتاب خراب کرد  تو را بزرگ علوی با چشمهایش ؛ من را هدایت با بوف کورش ...

من و تو فرقهای زیادی داریم ؛ تو مدتی طول میکشد تا بفهمی پسرهای نحیف و لاغر اندام هم هزار و یک سوراخ تاریک دارند؛ اما من سه سوته میفهمم جنگل جای ساده ایست ؛ صبح به صبح تمرینهای ریاضی را با دو تا هویج باید داد خرگوش برایت حل کند ؛ پشت بندش از روباه عوضی گول بخورد؛ آخر هم باید رفت پیش جغد دانا تا همه چیز را حل کند.

 

عزیزترین‌ ِ مهربان‌ام، سلام!

 چند وقتیست که از هم بی‌خبریم. با این همه جاده و اتوبان که هر روز هم تعداد شان بیش‌تر می‌شود، انتظار دیگری هم نمی‌شود داشت.
می‌دانم که حالت خوب است، لااقل ترجیح می‌دهم این‌طور فکر کنم. حال من هم
 خوب است، ملالی هم باشد اگر، نه از دوری‌ شما، که از نزدیکی‌ آدم‌های دیگر است؛  (ببین ! کاکتوسها دست دوستییشان چه دراز است .!!).گفتم ملال، یاد م آمد که آنقدرحرف روی دلم مانده که تعفن واژه‌‌ها بیمارم کرده؛ حرف‌هایی که جز تو، به هیچ‌کس دیگر نمی‌توانم بگویم .

یادش به خیر  با تو بودن ها (که دیری هم نپایید) اما آنچه ماندنیست خاطرات باهم بودن است ؛ که نباید جایی جا بماند. من که سنجاقش کرده‌ام به گوشهء پیراهن آبیم و همیشه با خودم می‌گردانمش. به گمانم تو گمش کرده‌ای، همین دیروزها انگار ...

می‌دانی چند وقت است دروغ‌هایت را نشنیده‌ام؟ دلم لک زده برای آن لحظه‌های پوچ بی انتها که برایم حرف بزنی و من سکوت کنم و همین‌طور که داری از موتور مهرداد ؛  کتک کاری مژگان و فاطی  ؛ دوچرخه‌ء خلیلیان و رفتار خوب جلیل و مهدی حرف می‌زنی، سیگاری روشن کنم و  دست ببرم توی موهای بلند‌ت؛ ببافمشان دور انگشتم و تو دروغ بگویی و بگویی و ...

میدانی عزیزترینم گاهی دلم برایت تنگ میشود؛ آری هنوز که هنوز است گاهی دلم برایت تنگ میشود ؛دلم تنگ میشود و می‌آیم پشت در خانه تان و گوشم را می‌چسبانم به پنجره ء ِ اتاقتان ؛ صدایت را می‌شنوم که با کسی حرف می‌زنی انگار ؛ حرف میزنی و می‌خندی؛ نمی‌خواهم کسی بفهمد،یواشکی گوش می‌کنم و پاورچین برمی‌گردم.


نمی‌خواهم کسی بفهمد،... ( بین خودمان باشد ) ... دل من هنوز هم برای همان یک ذره خوبیت تنگ می‌شود؛ یادت هست...! بیمار که می‌شدم، نمی‌گذاشتم ببوسیم...  بیمار که می‌شدی، می‌بوسیدمت... لبان تب‌دارت را ...؟

 می خواهم بغلت کنم ؛می‌خواهم وقتی بغلت می‌کنم، وقتی می‌بوسمت، وقتی سر روی شانه ات می‌گذارم، هیچ دردی نباشد ؛ می خواهم بغلت کنم  ... اگر در توانم بود، شب ها گوشه ی راست آسمان خانه مان را با انگشت بالا می بردم تا آ سمان شیب دار شود و همه ی ستاره های بالای سرم سُر بخورند طرف تو...  این شب هایی که تا صبح بیداری ستاره های من برای تو .

این‌که همیشه هستی، غریب است. گاهی می‌ترسم؛  می‌ترسم که این‌بار نباشی و من در بهت ِ نبودنت بمیرم. شماره‌ات را می‌گیرم، نه اینکه بخواهم دل‌تنگیم را آوار ِ دلت کنم،  نه! فقط می‌خواهم مطمئن شوم که هستی و سالمی ، که در آن گوشه‌ءدور ِ دنیا هنوز کسی هست که می‌شناسدم ؛که دوستم دارد؛ تو که می‌دانی من دوست‌ داشتنت را می‌خواهم.  هر که هر چه می‌خواهد بگوید، دل ِ هرزه‌ام هر جا که باشد، با هر که باشد، آخر سر می‌آید  سراغ ِ تو...  تو بهتر از تمام ِ کسانم خوبم می‌کنی... خوب می‌دانی چه باید بکنی...  دل ِ هرزه‌ام دوستت دارد

 یادت هست میگفتم دوستت دارم ؛ میگفتم و میگفتی دروغ می گویی . راستی آدم‌هایی که دوستت دارند چند نفرند؟ زیاد ؟ هزاران هزار ؟چند تا دوستت دارند؟  من تا صد بلدم و همه‌ء  آن‌ها بیش‌تر از ده نمی دانند.  تازه اگر هم بدانند به پای من نمیرسند؛ تو در آغوش من بوده ای آنهم در طولانیترین شب سال ... به همه شان بگو...

دلم مدام بهانه میگیرد و چیزی میخواهد؛ چیز های زیادی؛ اما نمی دانم کدامشان را بیشتر ؛ این‌که خواب باشم و ساعت‌ها خواب ِ تو را ببینم؛ خواب ِ ول‌گردی‌هایمان را و بوسه‌هایی  را که هیچ‌گاه دزدکی‌ نبودند، یا این‌که خواب باشم و با یکی از همان بوسه‌های گرمت بیدارم کنی و برای  یک ساعت کنارم باشی، بی هیچ بوسه‌ای ... نمیدانم .

راستی روزهای آخر را یادت هست ؟ یادت هست گفتم برو ؛ گفتم برو و به زندگیت بچسپ  .. گفتی: زندگی من تویی..!  گفتم برو نرفتی ؛نرفتی و من رفتم ... اما هیچ گاه ترکت نکردم؛ من رفتم اما تو را ترک نکردم و حال .... راستی تو میخواهی ترکم کنی؟ تو این کار را  نمیکنی، چون که من تنها میمانم ؛  اما اگر خواستی این کار را بکنی وبا دیگران با شی باز هم خیالی نیست؛  در آغوش هر کسی که میخواهی  باش؛ تو در آغوش  هر کسی که باشی، در آغوش منی  من یک تن نیستم. من همه‌ء مردانم ؛ من همهء مردانم ؛ من ...

شب خوش روسپی‌ ِ همیشه بیدار ِ این‌ شب‌ها! می‌روم که بخوابم تا صبح تر از این نشده.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٧
تگ ها :


 

کسی بغلم می کند مرا با دیگری عوضی گرفته جهان پر از بغل هایی ست که تو که نیستی بسته می خواهم

زنگ زدم. همون خانمی که  خاله صدایش میکردند در را باز کرد. یک اتاق کوچک   با چند تا مبل و یک میز و یک زیرسیگاری. موکت کف اتاق رنگ پریده بود و کاغذ دیواری‌اش رنگ پریده‌تر و خاکستری‌تر . موزیکی  که پخش می‌شد، تاییدی بود بر حضور ما در آنجا.
سه نفرمنتظر نشسته بودند. دو  ترک با هم ودیگری  تنها. ترک‌ها بیشتر شبیه لات‌ها بودند. از آن تیپ‌هایی که سراسرروزشان را درخیابانها صرف به دام انداختن شکاری می‌کنند و حالا ناموفق در ساعت ده یکشنبه شب می‌آیند اینجا تا مردانگی‌شان را به خود ثابت کنند. آمده‌ بودند تا این آخرین قلعهء شب را هم فتح کنند و بعد بروند بخوابند. 
وقتی نشستیم، فکرکردم: « ها! پس فقط من یکی نیستم که زنی نیست تا با من همخوابه شود. پس فقط من نیستم که بی‌رابطه‌ام و حالا به یک رابطه‌ء ناقص تن داده‌ام. » تسلی خاطری بود. حضور نیمه مخفی ما در اینجا پچ‌پچ خاموش دردی مشترک بود.
به انتظار دور سالن نشسته بودیم. هنوز سیگارمان را روشن نکرده، یکی یکی آمدند. برای چند ثانیه در چهارچوب در ظاهر شدند و خودشان را معرفی کردند : (مریم) ؛ ( سوسن ) ؛ ( آذر ) ؛ ( بیتا ) ....  می خواستند بگویند: « هی هالو  من فلانی هستم. » و انچنان به سرعت ناپدید  ‌شدند  که گویی وظیفه‌ای را به انجام رسانده بودند و حالا می‌رفتند تا به کارهای دیگر برسند. یا شرم‌ شان بود که فراری‌شان می‌داد؟ از  قیافه‌ءهمه‌شان پیدابود که بلااستثناء بچه سالند و ....

چندمی بود؟ او را که دیدم، بقیه را ندیدم. قدش نه کوتاه بود و نه بلند ، هم قد خودم. موها سیاه و بلند، چشم‌ها و ابروها هم همینطور؛ جوان بود؛خیلی جوان . اسم‌اش؟ یادم نیست، چه گفته بود ؟ آذر... و خندیده بود. (( به یاد بانوی سیاه پوش افتادم ؛ همانی که از بالای رف دیده بودش وقتی که می خواست بغلی شراب بردارد.))
خاله آمد در چهارچوب خالی دری که به هزارتوی پشت‌  سرش  بازمی‌شد، ایستاد. دست راست‌اش را تکیه داد به دیوار. لبخندی تحویلم‌مان داد و نگاه پرسشگرش را روی هرچهارتای ما چرخاند. اسم او را از دهان یکی از دو ترک شنیدم. نکند بر من پیشی بگیرند ؟ فورا اسم‌ او را به خاله گفتم. لبخند محترمانه‌ای زد و دست‌اش را به سمت راهرو درازکرد و گفت: بفرمایید
و راه را نشانم داد. باید از راهروی نیمه تاریک باریکی به طول دو سه قدم، رد می‌شدم، می‌پیچیدم سمت چپ. تنها راهی که موجود بود.   حالا تنها راه خروجی ؛ در باز یک اتاق در انتهای راهرو بود.
وارد اتاق شدم و در را پشت سرم بستم. اینجا قملرو مطلق، اما زودگذر من بود. آینه‌ای به سینهء دیوار کوبیده شده بود که سراسر تخت‌ِ بزرگ را نشان می‌داد. روتختی صاف بود؛بستری نبود برای درهم پیچیدن؛ به تخت‌خواب زن و شوهرهایی می‌مانست که شب وقتی می‌خواهند سر به بالین بگذارند، دعوتی در آن نمی‌بینند. نشانه‌ء نظم و نظافت و نماد تحمل. حوله‌ء مچاله شده و رنگ و رو رفته‌ای افتاده بود روی تخت. سیگارم را روشن کردم، یکی دو پک که گرفتم، در باز شد و آمد؛ لبخند زیبایی داشت، لبخندی عشوه گرانه. لبخندی خواستار و دعوت‌کننده. من اما هنوز کنار صندلی مانده بودم ؛ میخکوب شده بودم: « من؟ اینجا؟ »

 دو زانو روی تخت به طرفم خم شد. می‌خواستم به چشمانش نگاه کنم، خجالت کشیدم. فقط لبخند زدم. نشسته بود و منتظر؛ راستی چرا لباسش را هنوز به تن دارد ؟   ها! رسم چنین جاهایی‌ست که پول را پیش می‌گیرند. پول را از قبل از کیفم درآورده بودم، گذاشته بودم توی جیب شلوارم   لاس‌زنان شمردم. ده تا دو هزار تومنی و پنج تا هزار تومنی گرفتم جلویش ؛ گرفت و رفت. انگار رفته بود  چای بیاورد، همانطور پرکشان و سبکبال. نه! لابد رفته بود سهم خاله را بدهد و سهم خودش را بگذارد توی کیف‌اش. نمی‌دانم کجا رفته بود. حدس می‌زنم رفته بود پول را به ترتیبی از این اتاق دورکند و به جای امنی برساند. بالاخره کسی که به چنین جایی می‌رود حال و روزش معلو م است .  دوباره سیگاری  روشن کردم. وقت نداشتم فندک را دوباره بگذارم توی جیبم. گذاشتم‌اش روی صندلی دیگری که پای تخت کشف کرده بودم، موبایلم را هم از جیب شلوارم درآوردم و گذاشتم کنار فندک. ممکن بود در آن شور جنسی   موبا یلم بشکند. 

دنبال زیرسیگاری گشتم ؛ نبود. به اتاق نگاهی انداختم. چیزتازه‌ای نبود که ببینم، مگر سطل آشغالی پر از دستمال کاغذی .  رفتم طرف دستشویی که آن گوشه‌ی اتاق بود. خاک سیگار را در دستشویی تکاندم. فکرکردم، شیر‌آب را باز کنم، که یکی گفت: باباجان تو توی یک همچین‌خانه ای هستی. بی‌خیال‌ِ نزاکت!
چقدر دیرکرده بود. دیگر وقت‌اش بود بیاید. پیدایش نبود.   انتظار شب‌های زناشویی برایم تداعی شد. می‌خواهد دلبری کند. منتظرم بگذارد. هجران و وصال جهانیست. خودم را انداختم روی تخت، دست‌ها را انداختم دو طرف تنم و پاها را آویزان کردم. رها!
« شاید خوب نگشتم، اینجا باید یک زیر سیگاری باشد. » بلند شدم، دوباره روی دوتا صندلی و میز آرایش‌ِ آینه را نگاه کردم. نه نبود. پس تکیه دادم به دیوار کنار دستشویی، خاک سیگار را تکاندم و  همچنان در انتظار ماندم
هنوز از او خبری نبود. زود است، هیجان‌ِ انتظار .... « صبرکن، می‌آید. » دوباره درازکشیدم روی تخت، بازهم تاق‌باز .... آمد. برگشته بود با همان لبخند. کمی شرم در آن بود، شرمی دعوت‌کننده ؛ و خزید به طرف آیینه ؛ 
 بعد دست‌اش را دیدیم که به طرف جلوی بدن‌اش رفت. داشت جلوی آینه لخت می‌شد. چقدر جوان بود! آمد بالای سرم ایستاد.  سیگارم را گذاشتم گوشه‌ی لبم دست چپش را انداخت  دور کمرم و به خودش فشارم دادم  خودم را کشید کنار.  ‌رمیدم ؛ رفتم به طرف صندلی‌  که موبایل و فندکم روی آن بودند.  چرا او را راندم؟ چرا؟ کاش می توانستم محکم در اغوش بکشمش کاش می توانستم تمام عقده هایم را ؛ خودم را تخلیه کنم اما نتوانستم.  راستی چند نفر دیگر امشب اینجا ؛ در این اطاق ؛ با این زن  ...؟؟

هوس سیگار میکنم ؛ روشنش میکنم .و به دنبال زیر سیگاری... وقتی زیرسیگاری نیست، سیگار مزاحم است. از این آرزوی برنیامده می‌گذرم.   شیر آب را باز میکنم و سیگار را می گیرم زیر آب و روانه اش می کنم به طرف سطل ؛ روی توده‌ء انبوه دستمال‌کاغذیها‌. چرا خالیش نکردنداین سطل را؟ کی‌ خالیش می‌کند؟

 وقتی برگشتم دیدم پشت به من دو زانو نشسته روی تخت و گیسویش را با دو دست برده بالا. درازکشیدم روی تخت،  . هردو درازکشیدیم. به موهایم دست کشید.دست مرا گرفت و گذاشت روی موهایش؛ بلند بود.  به چشم‌هایش نگاه کردم. از نگاهم فرارمی‌کرد (( در نگاه من چه بود که  همه از نگاه کردن در آن ابا داشتند ؟ ))  یک لحظه لرزش تمام وجودم را تسخیر کرد ... می‌خواستم بگویم:« من نود و یک روزاست با هیچ زنی نخوابیده‌ام » و گفتم ... با لحنی آمیخته به تعجب، تحقیر، کنجکاوی و ترحم گفت: نود و یک روز ؟ تنها ؟ بدون زن ؟  خنده ی تحقیرآمیزی سرداد.  و بازهم خندهء وقیحانه‌ای دیگر و ساکت شد. با نگاه‌اش می‌گفت: تو دیگر چه جانوری هستی؟    در خنده‌اش چیزی بود که مرا سخت رنجاند،   آشفته‌ام کرد  

نمی توانستم؛ از عهده اش بر نمی آمدم؛ چه برسد به ... اصلا من چرا اینجا آمده ام ؟ من کجا و اینجا کجا !
نتوانستم تحمل کنم ؛ یک لحظه احساس کردم نفس کشیدن برایم سخت است   از کنارش بلند شدم و لباسها را به تن کردم  . داشت نگاهم میکرد؛ از تعجب دهانش نیمه باز مانده بود؛
 همان لبخند منگ روی صورت‌اش بود و نگاهم می‌کرد. 

 حالا دیگر لبخند‌اش آشکارا تحقیرآمیزبود. ایستاده بود دم در و نگاهم می‌کرد.  درازکشیدم و چشمانم را بستم. نمی‌خواستم کسی یا چیزی را ببینم. نمی‌خواستم کسی شاهد حال من باشد . گفت : به سلامت ؛ نگاهش کردم و از جایم بلند شدم ؛ از کنارش که  رد میشدم  گفتم : مرسی ؛ خدا حافظ  .... گفت:   مرسی؟ ...  ( یعنی تا امروز کسی از او تشکر نکرده بود؟) چشمانم را بستم و به راهم ادامه دادم.    کاش میتوانستم آنجا بمانم ؛ فقط بمانم همین ؛می‌خواستم آنجا دراز بکشم، تا ابد. اما ممکن بود مشتری بعدی پشت در باشد. نباید مزاحمت فراهم می‌کردم . 

  پیداکردن راه خروج راحت نبود. من نود و دو روزاست با زنی نخوابیده‌ام


  
نویسنده : ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٥
تگ ها :